سيد محمد باقر برقعى

111

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

همه‌شب تا سحرگاهان نخفتى * سخنهائى لطيف و نغز گفتى كه باشد انس گيرد آن دلارام * شود با پير قلبش اندكى رام از آن جمله شبى گفتا به دختر * كه اى سيمين بر خورشيد منظر هزاران شكر بختت رام گرديد * به كامت حجلهء ايام گرديد كه هم صحبت شدت پيرى دل‌آگاه * بدانسته به گيتى راه از چاه چشيده سرد و گرم دهر غدّار * بديده مهر و كين چرخ دوّار بجا آرد حق مهر و وفا را * بداند شرط و آئين صفا را بود از جان و دل مهرت خريدار * چو اندر سينه شد عشقت پديدار بدست آرد دلت اى ماه منظر * نهد سر در رهت اى زهره پيكر نه افتادى به دام نوجوانى * هوس‌بازى و كاهنده روانى كه افتد بر سرش هردم هوائى * زند از جهل هر لحظه نوائى بخسبد هر شبى در نزد يارى * دهد دل هردمى بر گل‌عذارى جوانان گرچه خوب و دل‌پسندند * و ليكن دل به مهر كس نبندند بگفتا زين نمط چندين فسانه * فروخواندم بر آن يار يگانه پس از يك‌لحظه آن مه سر برآورد * ز سينه آه چون اخگر برآورد بگفت اين‌ها كه گفتى اى خردمند * بود پندم و ليكن چند تا چند كه نايد در ترازوى خرد جفت * به اين حرفى كه وقتى دايه‌ام گفت كه زن را گر به پهلو تير باشد * از آن بهتر كه يك‌دم پير باشد ميسّر چون نشد از بهرشان وصل * بشد خواهى نخواهى كارشان فصل به برنائى سپس عقدش ببستند * تو گفتى مهرهء بختش شكستند جوانى ، ترشروى و تلخ گفتار * تهيدست و سبك‌پا زشت رفتار كشيدى دخترك جور و جفا را * نديدى هيچ‌گه روى وفا را و ليكن دائماً بودى فرحناك * نمودى شكر و حمد داور پاك